تبليغاتX
سراب عشق
تقديم به تموم عاشقايي كه اسمشون مثل من از دفتر عشق خط خورده

صدای خيس بارون رو ميشنوی؟

آسمون دلش گرفته...آسمون داره اشک می ريزه... .

دل خيس آسمون داد ميزنه : ” کجايی پس؟ “

انگار آسمون هم انتظار ميکشه...آسمون داره گريه ميکنه...

                                                                             درست مثل من... .

                           من از شادی اشک ميريزم و اون از غصه... آخه من تو رو دارم و اون نداره...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 25 دی1387ساعت 18:50  توسط مهدی تروی | 

خداحافظ ! خداحافظ ! سلام خوب دیروزم

بدون من تا ته دنیا به آتیش تو می سوزم

خداحافظ ! خداحافظ ! همیشه همدم و همراه

دلیل بغض بی وقفه ، دلیل هق هق گهگاه

خداحافظ ! خداحافظ ! عزیز خسته از تکرار

نگو تقدیر ما این بود ،‌ محاله بعد از این دیدار

خداحافظ ! خداحافظ!  سیه پوش سراپا نور

شروع ناب هر شعری ، تو ای نزدیک دورادور

خداحافظ غزل ساز طناب و شاخه و رؤیا

صدای ناب روییدن ، غریق عاشق دریا

خداحافظ ! خداحافظ !  گل اردی بهشت من

پر از نام زلال توست ،‌ کتاب سرنوشت من


ای گل باران نویس این کویر بی بهار

ای چراغ روشن شب گریه های انتظار

آخرین برگ تمام قصه های ناتمام

ای غزال پر غرور دشت سبز بی حصار


خداحافظ ! خداحافظ ! دلیل تازه بودن ها

خداحافظ ! خداحافظ ! تمنای سرودن ها

خداحافظ ! خداحافظ ! سفر خوش ! راه رؤیا باز

پس از تو قحطی لبخند ، پس از تو حسرت پرواز

خداحافظ ...

+ نوشته شده در  یکشنبه 3 دی1385ساعت 23:21  توسط مهدی تروی | 

+ نوشته شده در  یکشنبه 3 دی1385ساعت 22:59  توسط مهدی تروی | 

آخرین عکس را هم بگیر، یادگاری بماند
می خواهم بروم
مگر آمده بودم بمانم ؟
نه، آمده بودم بروم
خسته ام رفیق
دل تنگم
بی تابم
عشقش قرار از دل ربوده
از اینهمه دوری جانم به لبم رسیده رفیق
می دانی خوابش را دیدم باز
گفته بودم دلم میخواهد بروم
آنجا که دل ها یه جوری می شود
خواب دیدم دارم میروم آنجا
او هم بود
آمده بود بدرقه
عجب خوابی دیدم من.
خیر باشد.
آخرین عکس را بگیر رفیق
شاید روزی به سراغت آمد
شاید دلش برایم تنگ شد
آخرین عکس را نشانش بده
بگو به چشمهایم نگاه کند
حرفها دارد قد یه عالمه.
بگو موقع رفتن قسم کودکیهایش را خورده است.
به او بگو، گفته ام: به جون خدا دوستت دارم.
آه رفیق ! خداحافظی سخت است
حتی در قصه ها.....
در یکی بود و یکی نبودها
در قصه های شنگول ها و منگول ها هم خداحافظی سخت است
چه برسد قصه دیوانگی ها
باید بروم رفیق
چمدانم را بسته ام
سنگین نیست می توانم تنهایی بلندش کنم
ناراحتم نباش
سردم هم نمی شود
سالهاست دارم با سرما می جنگم
چند عدد شمع هم برداشته ام چه می دانم شاید در تاریکی گیر افتادم
تسبیح مادر بزرگ هم هست.
راستی رفیق در آسمان آنچه که زیاد است، ستاره است
ستاره ها تنها نیستند
اما ماه یکی است.
رفیق مواظبش باش مبادا گریه کند،
گول خنده هایش را نخور
در خلوتش خیلی دلتنگ است.
آخرین عکس را بگیر
دوست دارم لب دریا بگیری
گوشت را بیاور جلو رفیق
کارَت دارم
میدانی چیست ؟
آخر اسمش را به دریا گفته ام
گفته ام اگر دیدش به او بگوید
که چقدر دوستش دارم
خوب رفیق زیاد حرف زدم
اینجور نگاهم نکن بگذار راحت بروم.
بگذار بروم دنبال دیوانگی ام دنبالم توهم ماتم
به قول همان دیالوگ مورد علاقه ام
«
اگه این دیوونگیه، خدا ایشالا همه رو دیونه کنه
تا مثل من کیف کنن»

+ نوشته شده در  یکشنبه 3 دی1385ساعت 22:57  توسط مهدی تروی | 

+ نوشته شده در  یکشنبه 3 دی1385ساعت 22:51  توسط مهدی تروی | 

تقديم به عشقم که نگاهش در تاريکي بيکسي هايم طلوع کرد»

تمام حرفهاي بي كسيم را به تو مي گويم

تمام راه را رفتم اما بيراهه بود

و من فكر كردم كه راه راسته

دوباره بر گشتم
مهربان! متشكرم كه مهرت را بر من افكندي تا در ميانه تاريكي ببينم كه در چاه افتاده ام...
متشكرم كه دستم را گرفتي تا از زمين بلند بشم

از بابت همه محبتات متشكرم
كمكم كن براي هميشه
كمكم كن تا ديگه بيراهه نرم
كمكم كن تا دستم تو دست هر كسي نذارم
براي هميشه
براي همه عمرم
دستهايم را بگير خورشيدسان
تا بمانم بر مدار

عشق من...

+ نوشته شده در  یکشنبه 3 دی1385ساعت 22:24  توسط مهدی تروی | 
+ نوشته شده در  سه شنبه 7 آذر1385ساعت 20:56  توسط مهدی تروی | 

برگرد ای غريبه
من بيمار نگاه خاموشت هستم

من دلتنگ ان سکوت بی فرجامت هستم
من آواره کوچه به کوچه چشمانت هستم
می دانی؟
هر وقت برف می بارد من سفر ميکنم
سفری به درون ان نگاه معصومت
سفری به دنيای پاک سادگيت
سفری به يادهای فراموش نشده
سفری به ان دور دست های غريب
ای مسافر گمشده شهر ماه
من تو را هر روز در غروب خيالم می بينم
با همان نگاه های خسته و پر نفوذ
من تو را هميشه اينگونه ميبينم!هميشه
نگاهت بوی خاک باران خورده را ميداد
تو رفتی!
آرام و بی نشان

سراغت را از شقايق های وحشی گرفتم
گفتند: ما خواب بوديم کسی را نديده ايم
به باران گفتم من نگاهی را گم کرده ام تو ان را نديده ای؟
کلامش بارش سکوت بود
حال من ماندهام با کوله باری از يادها و تنهايی ها
وغروبی ديگر که انعکاسی از نگاه توست
برگرد ای غريبه، من بيمار نگاه خاموشت هستم
جاودانه دوستت دارم

+ نوشته شده در  سه شنبه 7 آذر1385ساعت 20:56  توسط مهدی تروی | 
+ نوشته شده در  سه شنبه 7 آذر1385ساعت 20:54  توسط مهدی تروی | 

دوباره نامه ام برگشت خورد
مثل همیشه

با مهر قرمز رنگ اداره پست
:
«
گیرنده، شناسایی نشد»! اما من باز هم،

از خوابهایم
رویاهایم
و شعرهایم
برایت خواهم نوشت

برای تو،
که تعبیر خواب ندیده ام هستی!!!

+ نوشته شده در  سه شنبه 7 آذر1385ساعت 20:50  توسط مهدی تروی | 

+ نوشته شده در  سه شنبه 7 آذر1385ساعت 20:44  توسط مهدی تروی | 

مرا کم دوست داشته باش اما هميشه دوست داشته باش!
مرا کم دوست داشته باش اما هميشه دوست داشته باش
!...
اين وزن آواز من است

عشقي که گرم و شديد است
زود مي سوزد و خاموش مي شود
من سرماي تو را نمي خواهم
و نه ضعف يا گستاخي ات را
عشقي که دير بپايد، شتابي ندارد
گويي که براي همه عمر، وقت دارد
مرا کم دوست داشته باش اما هميشه دوست داشته باش
اين وزن آواز من است
اگر مرا بسيار دوست بداري
شايد حس تو صادقانه نباشد
کمتر دوستم بدار
تا عشقت ناگهان به پايان نرسد
من به کم هم قانعم
و اگر عشق تو اندک، اما صادقانه باشد
من راضي ام
دوستي پايدار از هر چيزي بالاتر است
مرا کم دوست داشته باش اما هميشه دوست داشته باش
اين وزن آواز من است
بگو تا زماني که زنده اي، دوستم داري!
و من تمام عشق خود را به تو پيشکش مي کنم

تا زماني که زندگي باقي است
هرگز تو را فريب نمي دهم، چه اکنون وچه بعد ازمرگ
هميشه با تو صادق خواهم ماند
و امروز در بهار جواني ام
عشقم به تو اطمينان مي بخشد
مرا کم دوست داشته باش اما هميشه دوست داشته باش
اين وزن آواز من است
عشق پايدار، لطيف و ملايم است
و در طول عمر، ثابت قدم
با تلاش صادقانه
چنين عشقي به من هديه کن
و من با جان خود
از آن نگهداري خواهم کرد
در خشکي يا دريا
در هرجا ودر آب وهوا
عشق پايدار، ثابت وهميشگي است
مرا کم دوست داشته باش اما هميشه دوست داشته باش
اين وزن آواز من است، همان گونه که وزن زندگي است

+ نوشته شده در  سه شنبه 7 آذر1385ساعت 20:41  توسط مهدی تروی | 
+ نوشته شده در  جمعه 5 آبان1385ساعت 23:10  توسط مهدی تروی | 

کلمه هاي سنگين را کنار بزن. يا بال و پري به آن ها بده؛ بگذار با رويايت پرواز کنند.
چرا نمي بينمشان؟
!
تو که هميشه از سادگي ات دم مي زني،

بگذار حس کنم که مانند باران ساده اي!
ساده اي به سادگي پيچک سبز تنها
.
ساده اي به صداقت نگاهت
.
بگذار کلماتت سادگي ات را نشانم دهند
.
سبک پرواز کنند. مرا هم پرواز دهند
.
باز هم از من مي شنوي که خسته‌ام
.
هزاران بار ديگر هم
!
پس بگذار سادگي ات مرا آرام کند
.
بگذار کلماتت خستگي هزار باره ام را دور بياندازد
.
بگذار باورت کنم. تمام تو را. و تمام سادگي ات را.

+ نوشته شده در  جمعه 5 آبان1385ساعت 23:6  توسط مهدی تروی | 
+ نوشته شده در  جمعه 5 آبان1385ساعت 23:3  توسط مهدی تروی | 

دوستت دارم بيشتر از معناي واقعي كلمه دوست داشتن!
دوستت دارم چون تو ارزش دوست داشتن را داري!
دوستت دارم چون تو نيز مرا دوست مي داري!
دوستت دارم همچو طلوع خورشيد در سحر گاه عشق!
دوستت دارم همچو تكه ابرهاي سفيدي كه در اوج آسمان آبي در حال عبورند!
دوستت دارم چون تو را ميخواهم و تو نيز مرا مي‌خواهي!
دوستت دارم از تمام وجودم، با احساس پر از محبت و عشق!
دوستت دارم بيشتر از آنچه تصور مي كني!
دوستت دارم، همچو رهايي پرنده از قفس و پرواز پر غرور او در اوج آسمان ها،
همچو امواج دريا كه آرام به كنار ساحل مي آيند و آرام نيز به دريا مي روند،
همچو غنچه اي كه آرام آرام باز مي شود و گل مي شود،
دوستت دارم همچو چشمه اي در دل كوه كه آرام جاري مي شود بر روي زمين و تبديل به آبشاري مي شود كه از دل كوه سرازير مي شود!
دوستت دارم همچو مهتابي كه شبهاي تيره و تار را با حضورش پر از روشنايي ميكند!
دوستت دارم همچو باران! باراني كه تن تشنه دنيا را جان ميدهد و مي‌شويد!
دوستت دارم چون چشمانت اين حقيقت قلبم را باور دارد!
دوستت دارم، چون تو آخرين اميد زندگي مني، و لياقت اين دوست داشتن را داري!
دوستت دارم تا حدي كه قلبم و احساسم ظرفيت اين ابراز دوست داشتن را نسبت به تو داشته باشند!
دوستت دارم، چون با باوري عميق در قلب من نشستي و مرا هدف و اميد زندگي خود قرار دادي!
دوستت دارم چون از زندگي و دنيا گذشته اي تا با من بماني!
دوستت دارم چون نگذاشتي حتي يك قطره اشك از چشمانم سرازير شود!
دوستت دارم چون كه ياري ام ميكني تا از اين سيلاب زندگي به راحتي عبور كنم و خودم را در دشت آرزوهايم همراه با تو ببينم!
دوستت دارم فراتر از باور يك رويا و فراتر از باور يك حقيقت!
دوستت دارم، چون با اطمينان و اعتماد كليد قلب سرخ و پر از عشقت را به من دادي!
دوستت دارم چون كه با احساس پر از صداقت، قلم سردم را بر روي كاغذ زندگي ميكشم و اين شعر و ترانه ها را برايت مي سرايم!
مجنونم از مجنون عاقل تر، و ديوانه ام از فرهاد عاشق تر!
نگاه به قلب كوچك و پر از درد من نكن كه همين قلب يك دنيا عشق و محبت در آن نهفته است!
نگاه به چشمهاي آرام و خسته من نكن، اين چشم يك دنيا اشك در آن است!
نگاه به چهره پريشان من نكن، اين چهره، عاشق چهره توست!
دوستت دارم چون كه تو اولين و آخرين معشوق من هستي!
دوستت دارم چون زماني كه دفتر عشق را مي گشايي و ميخواني با خواندن نوشته هايم اشك از چشمانت سرازير مي شود.
دوستت دارم چون از زندگي و دنيا گذشته‌اي تا با من بماني....!

+ نوشته شده در  جمعه 5 آبان1385ساعت 22:48  توسط مهدی تروی | 
+ نوشته شده در  جمعه 5 آبان1385ساعت 22:43  توسط مهدی تروی | 

گفتنيها كم نيست، من و تو كم بوديم / خشك و پژمرده، تا روي زمين خم بوديم
گفتنيها كم نيست، من و تو كم گفتيم / مثل هذيان دم مرگ، از آغاز، چنين ‌درهم و برهم گفتيم
ديدنيها كم نيست، من و تو كم ديديم / بي سبب از پاييز، جاي ميلاد اقاقيها را پرسيديم
چيدنيها كم نيست، من و تو كم چيديم / وقت گل دادن عشق، روي دار قالي، بي‌سبب حتي، پرتاب گل سرخي را ترسيديم
خواندني‌ها كم نيست، من و تو كم خوانديم / من و تو ساده ترين ‌شكل سرودن را در معبر باد، ‌با دهاني بسته وامانديم
من و تو كم بوديم
من و تو، اما در ميدانها
اينك اندازه ‌ما مي‌خوانيم
ما به اندازه‌ «ما» مي‌گوييم، ‌ما به اندازه‌ «ما» مي چينيم
‌ما به اندازه‌ «ما» مي بوييم، ‌ما به اندازه‌ «ما» مي روييم
من و تو كم نه، كه بايد شب بي ‌رحم و گل مريم و بيداري شبنم باشيم
من و تو خم نه و درهم نه و كم نه، ‌كه مي‌بايد، ‌با هم باشيم
من و تو حق داريم در شب اين جنبش
نبض آدم باشيم
من و تو حق داريم كه به اندازه‌ «ما» هم شده
با هم باشيم
گفتنيها كم نيست...

+ نوشته شده در  جمعه 5 آبان1385ساعت 22:40  توسط مهدی تروی | 
+ نوشته شده در  یکشنبه 2 مهر1385ساعت 23:41  توسط مهدی تروی | 

می زنم فریادو می گویم کمک

                میدهد پاسخ به من دیوار و می گوید کمک

                                                 نعره ام در چهار دیوار اتاق

پیچد و آید از نو سوی من

                       این صدای غرق غم

                                     این صدای التماس آمیز ، رنجم می دهد

میکنم دستی دراز

                تا به او یاری دهم

                            پنجه هایم حلقه در هم می شود

                                                       باز می گردم به خویش

آنکه میخواهد کمک از من منم

                       این صدای خسته قلب من است

                                           سر به زانو می برم گریان و می گویم : خدا

بر نمی خیزد صدایی از خدا

                 پنجه هایم مانده حیران در هوا

                                    دست هایم را نمی گیرد کسی

                                                                      باز هم دیوانه وار

می زنم فریاد و می گویم : کمک

                 می دهد پاسخ به من دیوار و می گوید: کمک ....

+ نوشته شده در  یکشنبه 2 مهر1385ساعت 23:38  توسط مهدی تروی | 

+ نوشته شده در  یکشنبه 2 مهر1385ساعت 23:29  توسط مهدی تروی | 

در زندگي خيلي ها مي آيند و مي روند

اما نزديك كه ميرسند محو مي شوند درست مثل امواج دريا

اما يك موج است كه مي ماند

يك موج بزرگ كه وقتي مي آيد همه چيز آدم را با خودش مي برد !...

+ نوشته شده در  یکشنبه 2 مهر1385ساعت 23:23  توسط مهدی تروی | 
 
+ نوشته شده در  شنبه 4 شهریور1385ساعت 0:51  توسط مهدی تروی | 

برات آخر يک شب نامه نوشتم

که باشی با خبر از سرنوشتم

نوشتم هر چه ميخواهی خطابم کن

که من ديگر تو را تنها گذاشتم

نوشتم سرنوشت عشق من چنين بود

نصيب قسمتم عمری همين بود

خدايا شاهدی که ميگفتمم بود

تو ميدونی حقيقت غير اين بود

جدا از تو دلم دريای خون بود

همه دنيای من رنگ خزون بود

تو را ديدم کنار يار ديگر دل تو جای عشق ديگری بود نا مهربون بود

خيال کردم غمم را چاره کردم علاج اين دل بی چاره کردم

برات هر روز يکی نامه نوشتم چو شب آمد تمام را پاره کردم

نمی دونی چه رنجی بی تو بردم

بيايد روزی که خبر از من بجويی اگر مردم من از عشق تو مردم...

+ نوشته شده در  شنبه 4 شهریور1385ساعت 0:49  توسط مهدی تروی | 
+ نوشته شده در  شنبه 4 شهریور1385ساعت 0:35  توسط مهدی تروی |